تبليغاتX
نیلاى

نیلاى

ماهی بر سر رود نیل ...

عده اي مثل قرص جوشانند؛ در ليوان آب كه بياندازيشان طوري غليان كرده

و كف مي كنند كه سر مي روند اما كافي است كمي صبر كني بعد

مي بينی كه از نصف ليوان هم كمترند...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:16 توسط نیلا| |

بار خدایا!

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم


چه برانی، چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی

نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی...

 
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:47 توسط نیلا| |

 نخند

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،


وگاهی خجالت هم می کشند،...

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:5 توسط نیلا| |

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی



نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

ت
شکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:14 توسط نیلا| |

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
 
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند:
 
“مگه کوری؟
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:33 توسط نیلا| |

 
رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر
 
دیگه مرده . . .
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:33 توسط نیلا| |

 

بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست
و هر سال رستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم
و چه زیباتر رستاخیز انسان
در این عصر آهن وتباهی
.
.
.
باز کن پنجره را که بهاران آمد که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
سال نو مبارک

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:30 توسط نیلا| |

صدا كن مرا...

صداي تو خوبست!

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:47 توسط نیلا| |

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:45 توسط نیلا| |

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار

شهربازي هستند

از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به

جايي نمي رسي

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو

می شویم و

تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به

گذراندن دوباره آن هستیم

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:41 توسط نیلا| |

روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد ..

امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است!

 

شکست آدمی که هنوزخودرا پیدانکرده ولی بدنبال

 

نیمه گمشده خود است حتمی است .



قبل از هر جستجویی، خودمان را پیدا کنیم ...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:7 توسط نیلا| |

این روزها منم و منم و من ...

و خدا ...

و شادم به وسعت دنیا....

شکر...

شکر...

شکر...

خدا در مکان های دو از انتظار

به دست افرادی دور از انتظار

و در مواقعی تصور ناپذیر

معجزات خود را به انجام می رساند.

برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد ...

همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست ...



 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:4 توسط نیلا| |

حس سفید و خاکستری شدن اینجا !
نشانه ی دوباره جوانه زدن است

چند سطر آبی می شوم
چند سطر سفید
و گاهی خاکستری

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:47 توسط نیلا| |

تمام می شود
تمام ناگفته های من
فقط چند نقطه چین باقی می ماند
تا حرف های سادگی هایم را
دوباره تکرار کنی
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:45 توسط نیلا| |


 
توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.
 
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:9 توسط نیلا| |

جویبار می شوم بیایی کنارم بنشینی
تماشایت کنم
پلک هم نمی زنم لبخندت را آب نبرد
آنوقت می گویی ته چشمانت موج می زنم
می دوم جلوی آینه بینم موهات چشکلی تاب می خورد
باز تاریک است
انگاری توی خواب گمت کرده باشم
چشم هم بگذارم می آیی!
می بینمت از پشت پنجره رد می شوی
از باغچه نعنا چیدی
عطرش اتاق را خنک کرده
جویبار می شوم دستت را به من بسپاری
میگویی بگذار ببینم هنوز موج می زنم
چشم باز می کنم
نیستی!
توی آینه غرق می شوم.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 14:42 توسط نیلا| |

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب

می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:22 توسط نیلا| |

چه کسی میداند که چرا میخواند مرغ تنها هر شب در قفس تنهایی

تو مگر میدانی که چرا می لغزد شبنم از روی درخت و که شاید گل سرخ

من فقط میدانم که دلم اگر تنها شد

گونه ها بارانیست اسمان قلبم ابری و طو فانیست

ارزو می گو ید که تودر حسرت یک فردایی شایدم در پیله خود تنهایی

توبدان ای گل سرخ

من اگر تنهایم پیله ای نیست مرا شایدم باشد و من بی خبرم

من فقط میدانم حسرتی نیست مرا از فردا

هرچه هست از دیروز مانده انگار به جا

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:21 توسط نیلا| |


يلدا يعني يادمان باشد که زندگي آنقدر کوتاه است که يک دقيقه بيشتر با هم بودن را
بايد جشن گرفت
يلدايتان مبارک.

هیچ زمستانی ماندنی نیست...

حتی اگه همه شبهایش «شب یلدا» باشد...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:39 توسط نیلا| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.

--------------------
خوش بین باشید ، اما خوش بین دیرباور.

--------------------
کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ، برای همیشه احمق است.

--------------------
برای هر مشکلی دست کم دو راه حل وجود دارد ، سکوت و صبر و گذر زمان

--------------------
زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوش زیستن ، آرمان یک عده معدود.

--------------------
من به شانس خیلی اعتقاد دارم ، چون هر وقت که تلاش می کنم ، شانس می آورم.

--------------------
ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.

--------------------
مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند ، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.

--------------------
پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 1:14 توسط نیلا| |


سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:18 توسط نیلا| |




در یکی  از روزهای بهاری در جنگل زیبای قصه ما گنجیشککی زندگی میکرد که خیلی شیطون وبازیگوش بود .گنجیشکک قصه  ما هر روز که از خواب بیدار می شد حرکت می کرد به سوی نهر آب وغورباغه ها ودیگر حیوانات دریا  رو اذیت می کرد . اونا همشون از دستش عاسی شده بودند وتا مادر  گنجیشک رو می دیدند  شکایتشو بهش  می کردند  ومادرش اونو دعوا می کرد ولی کو گوش شنوا  اون همیشه کار خودشو می کر وبه حرف کسی گوش نمی داد تا اینکه یک روز که گنجیشکک قصه ی ما مثل همیشه دنبال سرگرمی تو دریا بود ، طوفان  عجیبی اومد  همراه با گرد باد که هر دوی این ها دست به دست هم دادند تا گنجیشک کوچولوی  ما رو تو آب  دریا فرو ببرند گنجیشکک که فکر چنین اتفاقی رو هم نمی کرد  خیلی غافلگیر شده بود وسعی می کرد خودشو  نجات بده ولی هرچی دست وپا می زد بیشتر توی آب فرو می رفت اِنگار که  یه چیزی داره اونو داخل آب می کشه ، گنجیشک کوچولوی قصه ی ما بدجوری گرفتار شده بود ونمی دونست چیکار باید بکنه اشک از چشمانش روانه شد و نا امید شد  دیگه همه چی براش تموم شده بود ، اون تو همین فکرا  بود که یهو خودشو روی آب دید! وبا تعجب به اطرافش نگاه کرد آره این قورباغه ها بودند که اونو نجات داده بودند گنجیشکک با دیدن این صحنه  تمام کارهاش تو اون آب ودریا مثل یک فیلم از جلوی چشمهاش رد شد و اظهار پشیمانی کرد و از همه ی حیوانات دریا معذرت خواهی کرد وبه طرف خانه اشان حرکت کرد...  

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:7 توسط نیلا| |

افراد متولد هر ماه در آینده چه شغلی پیدا می کنند !


شاید به همین منظور پژوهشگران اداره ملی آمار انگلیس در یک تحقیق کاملاً جدی و با استفاده از اطلاعات تازه ترین سرشماری ماههای تولد افرادی را که در ۱۹ شغل مختلف مشغول به کار هستند تجزیه و تحلیل کرده و نوع ارتباط میان ماه تولد و شغل آینده را تعیین کردند.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:22 توسط نیلا| |


انيشتين و راننده اش

انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟

راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.

به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.

دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:2 توسط نیلا| |


باز هم سجاده وشوق دعا 

لحظه های سبز بودن باخدا  

 

باز هم عطر گل یاس سپید 

یک نیستان ناله وشوروامید 

 

بال دربال نسیم مهربان  

می روم تا هفت شهرآسمان  

 

میروم تا مبدا نور سحر  

باحضور عشق باشوری دگر 

 

می روم آنجا که دل زیباشود  

 قطره محو قدرت دریاشود

 

 می روم تا آسمانی تر شوم 

غرق نوروشوروبال وپرشوم 

 

می روم تا خویش را پیدا کنم 

خویش را در ناکجاپیدا کنم 

 

ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو  

لحظه های آشنای راز کو 

 

باید اینجا عشق را تفسیرکرد 

عشق را در نور حق تکثیر کرد  

 

عشق یعنی یک نماز از جنس نور 

از سر اخلاص در وقت حضور

 

هم نفس بالحظه های ناب ناب

ذره ذره محو نور آفتاب

 

تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست 

عاشقی یک فرصت بی انتهاست

 

                                 رمضان مبارک

 

                                   التماس دعا



نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 14:34 توسط نیلا| |

الو سلام منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست...

هزاردفعه دلم این شماره را گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست ...

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که میرسد حساب بنده هایتان جداست؟

الو...

دوباره قطع و وصل شد!

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟؟؟

چرا صدایتان نمیرسد؟ کمی بلندتر

صدای من چطور؟ خوب وصاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم...

شنیده ام گریه بر تمام دردها شفاست !

دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه شماست...

الو مرا ببخش  باز مزاحمت شدم

دوباره زنگ میزنم دوباره ...

تا  خدا خداست!

تا خدا خداست ! 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 15:13 توسط نیلا| |

 

مگر نمي داني بزرگ ترين دشمن آدمي فهم اوست؟

 پس تا مي تواني خر باش تا خوش باشي. .

براي خوشبخت بودن ، به هيچ چيز نياز نيست جز به نفهميدن !


دکتر شريعتي



خوشبختي ما در سه جمله است

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم

حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

دکتر شريعتي

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 0:8 توسط نیلا| |

پروردگارا     

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم 

 چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

 یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 23:20 توسط نیلا| |

*بعضی هابرای آن که دل کسی رابه دست بیارند آگهی می دهند *بعضی هارا مار نیش می زنه بعضی ها مثل مار نیش می زنند *اگر قرار بودکه مردم همه به یکدیگر سلام کنند دیگر وقتی برای خداحافظی باقی نمی ماند *گاهی آنقدر دشمنی ها بامن زیاد می شود که دوستانم شمردنی می شوند *قلمی که تند نویس است شکستنی است *برای آنکه بخندید افکارتان راقلقلک دهید *برای دلش لباس ضد حریق دوخت تادیگه واسه کسی نسوزه *آنقدر خودش راکوچک کرد تادیگر اثری ازاو باقی نماند *آنقدر بادلم بازی کرد تا ازدستش افتاد وشکست *می گفت غرورم رازیرپانمی گذارم راستی چرادلش خاکی بود?!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:11 توسط نیلا| |

* دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

* خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

* غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد.

گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است.

*  حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

*  مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست.

لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است.

* غرور انهدام است مغرور نباش.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 17:55 توسط نیلا| |

Design By : Mihantheme